پاراگراف جالب برای من در حال حاضر یعنی تا اینجای کتاب مربوط به زمانیه که کاترین در خواب هیپنوتیزم قرارداره و در فاصله ی بین دو زندگی است.
معمولا بعد از مرگ، صحبتی نمی کنه تا زندگیه بعدی شروع بشه، ولی این بار و برای اولین بار با صدایی خشک و رسا و بی تردید به جرف می یاد و میگه:
«وظیفه ما یاد گرفتن است. وظیفه ما این است که از طریق دانش، خداگونه شویم. ما خیلی کم می دانیم. تو اینجا هستی که معلم من باشی. خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرم. با دانش می توانیم به خدا برسیم و آن گاه بیاساییم. بعد برمی گردیم که به دیگران بیاموزیم و کمک کنیم.»
این سخنان مربوط به خاطرات زندگی های قبلی او نبودند بلکه از زبان ارواح به تعالی رسیده که در جسم نبودند که استادان نامیده می شوند بیان می شدند.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۵ساعت 13:54  توسط MeMo |
برچسب: استادان,
نویسنده: حامد فرهادی